این فرصتیست برای من تا از این روزهای با هم بودن برای یکتا دخترم بنویسم .صادقانه و از ته قلب. شاید یادگاری برای روزهای دور از هم بودن.
جمعه 4آذر تولد یکتا بود. دخمل خانومی وارد 4 سالگی شد. از یک هفته قبل یک لیست به من داد تا دوستاش رو دعوت کنم و ماهم برای همه کارت دادیم و خوشبختانه همه هم اومدن.یک تولد مخصوص کوچولو ها بدون مامان و بابا. برای راحتیشون تمام مبل های تی وی روم رو برداشتم و اونجا رو کردم زمین بازی. اسباب بازی ها رو هم گذاشتم توی اتاق خودش. سه ساعت تمام زدن و ریختن و بازی کردن و جیغ کشیدن و از گریه همشون موقع رفتن معلوم بود که خوش هم گذشته بهشون. به من هم خوش گذشت.صورتشون رو براشون نقاشی کردم و همه صاحب تاج شدن چون جشن پرینسس ها بود.با بادکنک های مخصوص براشون کلی شکل درست کردم و کلی هم بازی دست جمعی کردیم. دیگه از اینکه توی خونه برای 11 تا بچه تولد بگیرم ترسی ندارم. نه فرشی کثیف شد نه دیواری خط خورد نه خراب کاری شد. خیلی هم خوب بود و به هممون خوش گذشت. اینم کارت دعوت: گرچه من مامان تنبلی هستم تو بروز کردن وبلاگ یکتا و نوشتن اتفاقات در زمان خودشون اما دیروز یه اتفاقی افتاد که من تنبل دیگه دیدم این رو باید سر وقتش در تاریخ ثبت کنم:) دیروز که رفتم دنبال یکی یک دونه تا از مهد بیارمش مربی اش با کلی ذوق و خوشحالی گفت: مامان یکتا امروز یکتا دیکته نوشت!! منو میگی هاج و واج نگاهش کردم و از اونجاییکه مهد انگلیسی زبان است و ما هم با مربی ها فارسی حرف نمیزنیم حتی الامکان ؛ برای تاکید ازش پرسیدم دیکته یعنی نوشتن حروف؟؟ و مربی اش جواب داد به فارسی بعله دیکته نوشته. قیافه منو باید میدیدن!! یک علامت تعجب خوشحال بودم. دخترم یاد گرفته سه تا کلمه رو بنویسه و توی متن نوشته ها پیدا کنه و حتی کلمه هایی که با این سه حرف شروع میشن رو میتونه پیدا کنه. a,s,t. این حروف همه سواد دختر منن. خدا میدونه چقدر برام عجیب بود که توی مهد تونستند اینطور بدون اینکه برای خونه دردسری داشته باشه دخمل منو با سواد کنن:)) من از اون دست مامان ها نیستم متاسفانه که خیلی با بچه کار میکنن و استعداد یابی میکنن. میگم که تنبلم. البته همیشه آزادش میزارم که هر چیزی که دوست داره یاد بگیره و تجربه کنه .ا از همه چیز هم بیشتر براش موسیقی میزارم. یکتا الان صدای تار و ویولون و پیانو رو میشناسه و هر وقت عود میبینه میکه مثل ساز باباست. چند روز پیش داشت بازی میکرد و با خودش ترانه دلکش رو زمزمه میکرد: کجا سفر رفتی که بی خبر رفتی هشتم (اشکم )را چرا ندیدی از من دل چرا بریدی بعضی وفتها فکر میکنم بچه های این عصر که اینطور سریع دارن یاد میگیرن و اطرافشون اقیانوس آزاد اطلاعات داره موج میفرسته براشون کار ما پدر مادر ها رو خیلی سخت میکنن. یعنی من باید توی 8 سالگی به دخترم چی یاد بدم؟؟ گمونم باید برم دوباره ادامه تحصیل بدم وگرنه تا چند وقت دیگه نتنها یه مامان تنبلم که یه مامان بی سواد هم میشم:)) اینم دست خط دخمل من( میدونم یه کم خرچنک غورباقه است اما برای ثبت در تاریخه.) ببخشید که با لباس تو خونه در تاریخ ثبت مبشه:) بعدا نوشت: چند روز بعد i,p هم یادگرفتیم و حالا مینویسیم it is a tap!!! چند وقت پیش به این فکر افتادم یکتا رو بفرستم کلاس نقاشی. البته توی مهد نقاشی میکنن اما دوست دارم یکتا تا اونجاییکه میشه زمینه های هنر رو امتحان کنه تا خودش رو تو یه جایی بالاخره پیدا کنه. گذاشتمش توی یه مرکز هنری که کلاسهای Expressive Arts For Kids دارن. این کلاس فقط مخصوصه بچه های 3 تا 4 سال بود. و به بچه ها نقاشی یاد نمیداد. بلکه بچه ها یاد میگیرن با روش های مختلف نقاشی "حال" خودشون رو ابراز کنن. تا قبل از این دوره یکتا همیشه شکل های کوچیک و خیلی با احتیاط نقاشی میکرد اما نتیجه کارهاش درست اولین جلسه خیلی متفاوت با قبل بود. حالا که سوسکه قربون دست و پای بلوری بچش میره.. من چرا قربون دست بلوری هنرمند کوچولوم نرم:)) اینم بکتای نقاش و اولین آثار هنری دخترم... بعد از قرنی بی حوصلگی چند تا عکس از یکتا میگذارم فکر نکنین بچم بزرگ نشده:) هم خیلی بزرگ شده هم خیلی خانوم. اول اینکه 3 ماهی که ایران بود رو مثل دختر های خوب رفت مهد و من چقدر لذت بردم که حتی یکروز هم غر نزد و گریه نکرد که نمیخوام.به نحو چشمگیری هم زبانش راه افتاد و من باز هم هوشحال شدم که اینجا برای کلاس و مهد رفتن کمتر اذیت میشه. گرچه شنیدم که جا به جا شدن برای بچه ها خوب نیست اما یکتا تونسته خوب با این سبک زندگی کنار بیاد و توی هر زمان با محیط خودش رو وفق میده. دوم اینکه دیگه پوشک نمیشیم. هوراااااااااااااا. سوم اینکه اینجا هم توی اتاقش میخوابه و اصلا هم بهونه نمیگیره. دیگه اینکه.................. یکتا ی ما سه ساله شد. عکسهای جشن Halloweenو تولدش توی مهد و با مامان و بابا یزرگ ها توی ایرانه. البته چون داشتیم برمیگشتیم دوهفته زودتر از تاریخ اصلی براش تولد گرفتیم. مارکوپولو بودن اینجوریه دیگه:) این pumpkin هم هنر شخص خود بندست به یاد صدای همیشه ماندگار بانوی آواز ایران بهارم دخترم از خواب برخیز دیشب چهار شنبه سوری بود . از چند روز پیش به یکتا گفته بودم چهار شنبه سوری میریم که از روی آتیش بپریم و کلی خوش بگذرونیم. چه مامان من چه مامان همسر جان از اینکه ما ایران هستیم خیلی خوشحالن و این وسط از همه بیشتر به یکتا خانومی خوش میگذره که به قول خودش اینجا دیگه براش شده " کبیته"(کویته. اینم از آموشهای بابای بندست برای جلب توریست:)) ). چون مامان و بابا و خواهر من دارن از امروز میرن مسافرت و تا آخر عید هم نیستن قرعه چهارشنبه سوری به نام خونه اونا بود. از صبح یکتا میومد و هی میگفت: من دست ددی رو بگیرم از رو آتیش بپرم. مثل همیشه توی حیاط آقا برات برامون 2 تا آتیش خیلی برگ درست کرد و یکتا با چشم های باز نگاه میکرد. این اولین چهارشنبه سوری یکتا بود آخه. اولش یک کم مردد بود. نمیگم ترسیده بود چون این دختر ما از هیچ موجود و غیر موجودی نمیترسه. ولی بعد که دید همه دارن میپرن و بقیه دست میزنن خوشش اومد . البته از بغل من پایین نمیومد اما حسابی با همدیگه از روی آتیش پریدیم و دو بار هم دست تو دست من و بابام از روی آتیش حسابی پرید. حیف که دوربین یادم رفته بود که این اولین چهارشنبه سوری دختری رو ثبت کنم اما حسابی بهش خوش گذشت.مخصوصا که عیدی هاش رو هم پیشاپیش گرفت و دیگه چه شبی شد دیشب. چهار شنبه سوری که گذشت تا عید هم چیزی نمونده. جدی جدی دیگه داره سال نو میشه. اما چه کنم که من از عید بیشتر این روزهای آخر سال رو توی ایران دوست دارم که همه جا بوی عید میده. اما نمیدونم امسال چرا این شهر اون حس و حال هر سال رو نداره. نمیدونم چرا خیابون ها شلوغن اما هیچ صورتی به من نمیگه که اینهمه شلوغی و ترافیک از خوشحالی اومدن عیده؟ نمیدونم چرا این چهره ها که از جلوی صورت من رد میشن همه گرفته و مشغولن؟عیده اما من هنوز ندیدم مردم این شهر با خنده و صورت شاد بهم نگاه کنن و خرید کنن. اولش فکر میکردم شاید همه درگیر بودجه بندی آخر سال اند و کم کسری ته حساب حال خندیدن نمیزاره. اما اینم نیست. اینهمه خریداری که با ساک های بزرگ از مرکز خرید میان بیرون و تورهای اونور آب رو پر کردن حرف نخندیدنشون حرف حساب ته جیب نیست. مردم این شهر ناراحتن. غمگینن . این غم عادتشون شده. چه عید چه غیر عید قیافه های ما اینجور درهم و گرفتست. بلد نیستیم توی پیاده رو راه بیرم و بی خود به هم لبخند بزنیم. نمیتونیم کنار هم توی فروشگاه و صف و هر جای دیگه بایستیم و با خنده به بغلیمون سال نوی نیومده رو تبریک بگیم.حیف از این مردم. حیف از این عید. حیف از این روزها. تا عید دو روز دیگه مونده شاید توی این دو روز این حال و هوای عید به تهران ما برگرده. دیشب رفتم توی اتاق یکتا و تخت خوابش رو که تمام این مدت بی کار افتاده بود رو مرتب کردم. راستش هیچ وقت دلم نمیخواست این تصمیم رو بگیرم . همیشه این من بودم که علی رغم توصیه ها و نظرات دیگرن دلم میخواست یکتا توی اتاق ما بخوابه.اینکه شب توی خواب حضورش رو حس کنم یا نق نق ها و خر و پفش رو بشنوم برام یه جور لذت بود و هست. اما از هفته پیش که اومدیم ایران دیدم که خیلی دوست داره بره توی تخت اتاق خودش. این شد که دیشب رفتم و براش تختش رو آماده کردم چراغ خوابش رو وصل کردم و همه چیز آماده شد که یکتا برای اوولین بار تنها بخوابه. وقتی اتاقش رو دید میپرید بالا که "ددی بیا ببین مامی چه کرده. اتاگم(اتاقم) خیلی گشنگه(قشنگه)". بعد هم پرید بالای تخت و نونا رو هم باخودش برد. هی هم به قول خودش "thank you" میکرد. اولش گفتم حتما وقتی نرده رو بدم بالا اعتراض میکنه اما هیچی نگفت. چراغ رو به اصرار خودش خاموش کردیم و توی تخت دراز کشید که روی سقف اسلاید ببینه و بخوابه. نزدیک یک ساعتی طول کشید اما بالاخره خوابید. انتظار داشتم شب از خواب بلند بشه و بهونه بگیره اما یکتا مثل یه دختر خوب تا صبح خوابید و من کلی دلم شکست که دخترم اینقدر بزرگ شده که میتونه تنها بخوابه و بهونه من رو هم نگیره. حالا که خوب نگاهش میکنم ، میبینم یکتا بزرگ شده. بدون اینکه من بخوام که اینقدر بزرگ بشه. میشینه همپای من و باباش سر میز غذا و دیگه دوست نداره توی high chair بشینه. میتونه با تلفن درست صحبت کنه بدون اینکه من بهش بگم چی بگه. لباس هاش رو دوست داره خودش برای بیرون رفتن ست کنه . دیگه عروسک بازی میکنه و برای بازی هاش داستان میسازه.برای کارهایی که میدونه نباید بکنه دلیل میاره و مطیمنه که منو باید قانع کنه. از پوشک کم کم خوشش نمیاد و خودش میره وسایل عوض کردن پوشکش رو میاره هر وقت که فکر میکنه لازمه.حتما هم روی پوشک Panties میپوشه. توی خرید و آوردن کیسه ها کمک میکنه و حتی گاهی مثلا میره با کارتش خرید میکنه. از همه با مزه تر که میره جلوی ATM و میخواد با کارتش(کارت اسباب بازی) پول هم بگیره!!!!!!!! دیگه نمیشه سرش رو گول زد . همه چیز رو خوب میفهمه.آزادی بیان رو هم از ما تو خونه گرفته چون کافیه جلوش یه چیزی بگی که نباید بگی. فارسی و انگلیسی هم فرقی نداره. من اصلا حواسم نبود که یکتا کی اینقدر بزرگ شد؟! من دلم میخواد هنوز کوچولو باشه. من هنوز از یکتای کوچولوم سیر نشدم.من دلم نمیخواد یکتا تنها بخوابه. دلم نمیخواد.نمی تونم هم امیدوار باشم که وقتی برگشتیم بازم پیش من بخوابه. همه اینها رو گفتم که بگم من دیشب تا صبح دلم برای خر و پف ها دخترم که مثل سماور قل قل میکنه تنگ شد و نتونستم بخوابم.اما به اینکه دختر بزرگی شده و بدون دردسر از من جدا شد بهش افتخار میکنم . امروز روز دوم از 3 روز تب دوره ای این ماه یکتاست. یکتای مامان هر ماه به صورت پریودیک 3 روز تب میکنه همراه با درد پا و ورم و .... این سه روز تب یکتای شاد منو که هر روز مثل یه بچه آهوی شیطون بالا پایین میپره و یک لحظه هم آروم نسیت رو اینقدر بی حال میکنه که از اون آهو جز چشمهای آهو وش که از شدت تب بی حال شدن اثری توی خونه ما نمیزاره. امروز هوای اون پیانوی پایه آهویی خونه پدری رو کردم تا پشتش بشینم و برای این بچه آهوی تب دارم یه آواز دشتی بزنم و با همون سوز شورانگیزش آرزو کنم بره آهوم زودتر شطنت از سر بگیره . خدارو شکر میکنم که دلیل این تبها رو میدونیم و مطمینیم که چیزه خاصی نیست اما هر مادری میدونه که داغی نگاه تب دار بره آهوی خونه ذره ذره قلب مادر و پدر رو آب میکنه . دعا میکنم هیچ خونه ای از صدای شیطنت و شادی بچه آهو ها خالی نیاشه و تن هیچ بره آهویی نیازمند ناز طبیبان نشه . این تک نوازی آواز دشتی رو از مرتضی خان محجوبی به یاد یکتای تب دارم میزارم. . http://www.persianpersia.com/music/album.php?albumid=556 تو خونه راه میره و میگه تولدم مبارک! هر بسته ای که باز میشه جیغ میزنه و میخنده : تولدم مبارک. یکتای مامان دوساله شد. تولدت مبارک مامان جون. صد و بیست ساله بشی. یکتای مامان دوساله شد. دختر مامان دیگه نوزاد نیست ، نو پا نیست. دخترم دیگه یه دختر دوساله ی بلبل زبونه که شیرینیش با کندو کندو عسل هم برابر نمیشه. کیکش هم مامانش پخته اینجا رسم بر اینکه اکثر خانواده ها برای نگه داری بچه هاشون یا کارهای روزمره خونه مستخدم داشته باشند که بهترین ملیت هم برای این کار فیلیپینی ها هستند. مردمان پر کار و مهربونی هستن و با بچه ها خیلی خوب رفتار میکنن و از اونجایی که قوانین اینجا خیلی سختگیرانست ، سعی میکنن اصلا آتو دست صاحب کارشون بدند. یکی از راههای پیدا کردن مستخدم اینکه خود مستخدم ها میان و آگها هاشون رو میندازن توی خونه که باهاشون تماس بگیری. وقتی ما اومدیم خونه جدید و بنده افتادم به بساب و بشور چون ٰٰٰهنوز پرده ها رو نزده بودیم و تمام نشیمن ما پنجره هست به همسری میگفتم الان این همسایه ها فکر میکنن من مستخدم شما م و همسری هم تعارف میفرمودن که لابد میگن عجب maid خوشگلی هم دارن.( نمیکرد بگه نه بابا این حرفها به شما نمیاد).و خلاصه رگ آذری - ایرونی بنده اجازه نداد تا زدن پرده ها صبر کنم و بعد "کلفت پارتی" راه بندازم. از اون طرف هر روز میدیدم مستخدم های همسایه ها صبح به صبح میاد و شروع میکنن به کار و... دو روز بعد دیدم یه ورق افتاده زیر در خونه ٰ. وقتی خوندمش اولش شوکه شدم اما بعد کلی با همسر جان خندیدیم. نوشته بود I AM LOKING FOR A PART TIME OR FULL TIME MAID. IF YOU WANT MAID CALL ME ON THIS NUMBER من جمله اول رو که خوندم گفتم دیدی اینا فکر کردن من مستخدمم و اومدن دنبالم. بعد دیدم این بنده خدا احتمالا مشکل زبان داره و یک کلمه JOB رو ته جمله اول جا انداخته. شبش که همسری داشت برای زدن پرده درل کاری میکرد مامورSECURITY اومد در خونه و گفت از نه شب به بعد اجازه درل کاری ندارین. گفتم باشه صبر میکنیم تا فردا صبح . بعد گفت پس به کارگرتون بگید فردا بیاد. گفتم بابا همسر جان بالای نرده بون داره درل میکنه کارگر کجا بود . طرف یک خنده ای کرد و رفت. اینم یه به روزرسانی تصویری از انرژی هسته ای خونه ما.به این خنده های ملوس نگاه نکنین ، اینا فقط ژست خانوم خانوماست. شاگر اول هر چی بچه لجباز و سرتقه این یکتا خانوم که میبینین.... اسباب کشی بالاخره تموم و شد و ما اومدیم خونه جدید . اما تمام اجدادمون رو این یکتا آورد جلوی چشمومون توی این اسباب کشی. آخه اینجا علاوه بر همه دردسر های اسباب کشی وقتی به یه خونه جدید میای باید برای آب و برق و تلفن و تی وی و اینترنت دوباره بری درخواست بدی وگرنه خونه جدید با بیابون فرقی نداره.این دورخواست دادن ها هم هر کدوم داستان خودش رو داره. مثلا ما روزی که دیگه قرار بود بیایم اینجا و اسبابمون داشت میومد هنوز آب و برقمون وصل نشده بود و من اینقدر تلفن زدم و غر زدم تا ساعت ٨ شب بالاخره آب و برق وصل شد. دیگه بماند که با وجود یکتا به اینهمه شیطنت و آتیش سوزوندن به من و همسر جان چی گذشت تا وسایل رو جابه جا کنیم خونه رو بچینیم. فقط دریل کاری نکرده بود این یکتا خانوم که اونهم به لطف فضولیش انجام داد. عوضش این خونه یه حسن خیلی خیلی بزرگ داره و اون اینه که تا یکتا غر غرو میشه میتونم در حیاط پشت رو باز کنم و بفرستمش سراغ زمین بازی و شن بازی و استخر.اینم که خوره شن بازی عصر میره توی زمین شن هوا که تاریک میشه با گریه و زاری درش میارم بیرون. اما تا لای موهاش رو میکنه شن.اینقدر توی شنها بازی میکنه و توی چمن ها دنبال هدهد و زاغ ها میکنه که وقتی میخوابه از خستگی خر خر میکنه. دارم سعی میکنم عادتش بدم شبها زود بخوابه و صبحها زود بیدار بشه و نذارم ظهر ها بخوابه. اما خداییش خیلی سخته که یکتا رو با این برنامه عادت بدیم. نمیدونم همه بچه های همسن یکتا اینجورین یا نه اما یکتا بی نهایت لج باز شده و حسرت یکبار گوش کردن به حرف ما رو به دل هممون گذاشته. دارم فکر میکنم شاید اگر چنر ساعت در روز بره مهد کودک یک کم حرف گوش کن تر بشه. دو هفته دیگه یکتا دوساله میشه و برای تولدش نمیریم ایران. ولی قول دادم بهش هر بار که مامان و بابا بزرگ ها بیان اینجا براش یه تولد بگیرم. طفلک دخترم میره تلفن رو برمیداره و بدون این شماره بگیره گوشی رو میزاره دم گوشش و با ذوق میگه مامان زری مامان مهین بیا زود. معلومه که دلش تنگ میشه و دیگه میتونه با این روش بهمون بفهمونه دلش تنگ شده. امروز عصر هم مامانم داره بر میگرده و میدون که یکتا رو دیگه نمیشه گول زد و میفهمه که مامانم رفته و نرفته مثلا خرید . تازه خودم از یکتا بدترم. اینقدر غصم شده مامان داره میره که انگار داره میره تا ساله دیگه. اما همیشه این خداحافظی حسه بدی داره. دوست ندارم. دلم داره برای مامانم تنگ میشه ..دلم داره تنگ میشه برای روزهایی که در خونه رو باز کردم و بوی قرمه سبزی و فسنجون مامانم صورتم رو پر کرد. دلم برای باهم خرید رفتن و صحبت کردن داره تنگ میشه. برای اینکه بشینم و با خیال راحت برای ساعتها سراغ یکتا رو نگیرم و بدونم یه جایی داره با مامانم بهش خوش میگذره. کاش تازه داشت میومد به قول شاعر که میفرماید : میگن کار کار این روس هاست گمونم کار انگلیس هاست توی آستینشون دست ناپلئون بناپارت پیداست..... یک بار داشتیم از مسکو با قطار میامدیم سن پطرزبورگ اونهم شبانه. من و خواهرم هم توی یک کوپه بودیم. فکر کنم پشت در هر کوپه ۶ تا قفل مختلف بود که از ما خواستن حتما همه رو ببندیم و باز با این احوال در صورت خطر ورورد غریبه زنگ خطر رو بزنیم. ۶ تا قفل به در با زهم خطر!!!! من و خواهرم که تا صبح بیدار بودیم اما خداییش آدمهایی هستن این روسها!!!!!!!!!!!!!! یا شایدم قفل ها خیلی روسی بود؟!؟!؟؟! . نپرسین کجا بودم.... چرا نبودم..... اونهایی هم که باید بدونن میدونن که کجا هستم.... این همه وقت نبودم و کلی حرف توی دلم کپک زده و بو گرفته اما حرف بو دار نزنیم بهتره پس حرف تازه و بی بو میزنیم. یکتا خانوم الان دیگه در آستانه ٢٣ ماهگی هستن و زمین و زمان از دستشون به فغان که" آه کو دمی که ما بیاساییم" و ایضا بنده و پدر گرام هم ذکر روز و شبمون و هر لحظمون اینه که "یکتا تو اگر پسر میشدی ما چیکار میکردیم" اطرافیان جهت دلداری ما میگن کم کم که بزرگ بشه آروم میشه و اینها همه نشانه سلامت و هوش یکتاست. حالا این کم کم یعنی چقدر کم ؟؟؟؟؟خدا داند. در باهوشیش که شک نداریم. با این قد فسقلی و این دایره لغات رو به افزایشش چنان استدلال هایی برای توجیه شیطونی هاش میاره که من و باباش فقط میتونیم جلوی خندمون رو بگیریم که از جذبمون چیزی کم نشه. در قرتی بازی و حس و حال رقص و آواز هم که همین قدر بدونین که تا عطر نزنه پاشو از در خونه بیرون نمیزاره و وسایل آرایش و کاربردهاشون رو از من بهتر بلده. برای هر کدوم از افراد خانواده یه شعری ساخته و با آهنگ مربوطه میخونه. مثلا میگیم یکتا شعر مامان هله رو بخون. شروع میکنه: مامان هله مامان هله .... حالا مامان هله گفتنش هم خودش داستانیه. اسم یکی از دختر عمو های یکتا هلیاست که یکتا بهش میگه هله. که متاسفانه با وجود همه علاقه ای که بینشون هست شاید سالی چندبار بتونن همدیگر رو ببینن. اما یکتا این بار که مامان هلیا رو دید خیلی بامزه اسمش رو گذاشت مامان هله . من واقعا از این درکش از رابطه ها لذت بردم. خلاصه که یکتا یا بقول خودش "یتا خانوم" جدی داره بزرگ میشه. توی این مدت اینقدر اوضاع گل و بلبل بود که یادمون نمونده بود که دوربین هم داریم . اصلا این سه ماه از زندگی یکتا رو هیچ چیزی ازش ندارم. خوب فعلا برای افتتاحیه همین باشه تا بعد دوباره به عادت وبلاگ نویسیم برگردم و به روز بشم. امروز روز زن و روز مادره. میخوام تبریک بگم به همه زنها و مادرهایی که میشناسم و نمیشناسم. تبریک بگم به اونهایی که برای تامین خانوادشون پا به پای مردها شون کار میکنن یا تنهای بار هر دو رو به دوش میکشن. تبریک بگم به اونهایی که شب رو به فکر فردای خانوادشون صبح میکنن و روز رو به برآورده کردن خواسته های خانواده. تبریک میگم به زنهایی که زن بودن رو از یاد بردن تا زندگی فرزندانشون ، خانواده هاشون رو از یاد نبره. میخوام تبریک بگم به خودمون. به ما که هر وقت صحبت کار و بار به دوش کشیدن بوده رودابه و شیر زن و ستون خانواده صدامون کردن و هر وقت زمان طلب حقوق و حقمون بوده شدیم ضعیفه و نیمه از هر حقی و عروسک خونه آقا. هر وقت لازم بوده پنهونمون کردن و هر وقت خواستن عریان. وعده دادن خواسته هامون پله ترقی خیلی ها شد و صداقت و پاکیمون بازیچه خیلی های دیگه. دلمون خوش شده به همین یه روز توی سال که کارفرما مون به جای جبران برابر کار دوبرابر ما با همکار مردمون یه شاخه گل دستش میگیره ومی گه روز زن مبارک. یا مرد خونمون بر حسب وظیفه و یاد آوری تقویم و بوق و کرنال رادیو تلویزیون یه بسته دستش میگیره که عزیزم روزت مبارک. بچه ها هم که یا ته دلشون میگن وای باز روز مادره دیگه امسال چی بخریم یا اینقدر بزرگ شدن که بچه ها شون یادشون میندازن و باز میگن آخ آخ برای مامان چی بخریم؟ دلمون خوشه به همین چیزها و همین یک روز. پس لبخند بزن و بگو روزم مبارک. خسته نباشم. خدا بهم قوت بده که بازهم زن باشم و مادر. یه دوستی داشتم که میگفت هر وقت دلم میگیره میرم و یه لاک پر رنگ به ناخونام میزنم و نگاه میکنم. امروز دلم میخواد به دست و پای هرکی که توی خیابون و تلویزیون ایران میبینم یه لاک قرمز بزنم ،شاید جواب داد. شاید برای همینه که تبریک امسال روز مادرم اینقدر تلخ بود. این روزها همش دارم این مصرع رو با خودم زمزمه میکنم : یارب مدار که گدا معتبر شود پی نوشت : به خاطر یه ویروس مزاحم من و دخترم دو روزه از هم دوریم که مبادا اون از من بیماری رو بگیره. برای من که امروز میخوام دوباره بعد از دو روز یکتام رو ببینم این بهترین کادو روز مادره. خوشحالم که تصمیم خوردن قورباغه رو زودتر از این روزها گرفتم.و به قول عسل خانوم خیلی خوشحالم که دخترم کوچکتر از اونیکه اینروزها رو به یاد بیاره و من بزرگت تر از اون که فراموششون کنم. من اینجا بس دلم تنگ است 






![]()



![]()




![]()





![]()
شکر خندی بزن و شوری برانگیز
گل اقبال من ای غنچه ی ناز
بهار آمد تو هم با او بیامیز
***
بهارم دخترم آغوش واکن
که از هر گوشه، گل آغوش وا کرد
زمستان ملال انگیز بگذشت
بهاران خنده بر لب آشنا کرد
***
بهارم، دخترم، صحرا هیاهوست
چمن زیر پر و بال پرستوست
کبد آسمان همرنگ دریاست
کبود چشم تو زیبا تر از اوست
***
بهارم، دخترم، نوروز آمد
تبسم بر رخ مردم کند گل
تماشا کن تبسم های او را
تبسم کن که خود را گم کند گل
***
بهارم، دخترم، دست طبیعت
اگر از ابرها گوهر ببارد
و گر از هر گلش جوشد بهاری
بهاری از تو زیبا تر نیارد
***
بهارم، دخترم، چون خنده ی صبح
امیدی می دمد در خنده تو
به چشم خویشتن می بینم از دور
بهار دلکش آینده ی تو !
فریدون مشیری![]()
![]()
![]()
![]()



![]()

![]()



![]()

![]()
![]()
![]()
![]()
و هر سازی که می بینم بد آهنگ است
بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بی برگشت بگذاریم
ببینم آسمان هر کجا آیا همین رنگ است؟![]()
| قالب جدید وبلاگ |

